خرید بک لینک

تو بیا

تو بیا مست

در آغوشِ من و دل خوش دار

مستیات با بغلت

هر دو گناهش با من...

#حسین_منزوی

برچسب: نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛ یک زن و شوهر با 4تا بچشون جلوی ما بودند.وقتی به باجه رسیدند و متصدی باجه، قیمت بلیط ها رو بهشون اعلام کرد، ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نمیدانست چه بکند...!ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا،این

برچسب: داستانک,زیباترین,سیرکی,عمرم,رفته,بودم, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

دلبر بیگانه مخواه

دلبرم رفت ودلم رفت به دنبال دلش

اوبه دنبال رقیب ودل به دنبال دلش

دل بِکَن ای دلکم عشق بیهوده مخواه

یار بیگانه مشو دلبر بیگانه مخواه
#مولانا

برچسب: دلبر,بیگانه,مخواه, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

تو بگویی

دوست داشتم
معلمِ املایِ تو بودم !
و " دوستَت دارم " را املا بگویم
و هی بپرسم تا کجا گفتم؟
تو بگویی " دوستت دارم "

برچسب: بگویی,دوستت,دارم, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

گویند عبید زاکانی در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند، لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت: من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار. این وصیت جداگانه باعث شد

برچسب: داستانکعبید,زاکانی, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

توهمان شیرینیِ دوران کودکی هستیکه میگذاشتند بالای کمد !و من هنوزدستم به تو نمیرسد ... #مریم_قهرمانلو

برچسب: همان,شیرینیِ,دوران,کودکی,هستی, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

قسمت سی و سوم آقاے رسولے رییس دانشگاہ دستے بہ صورتش ڪشید و گفت:ڪہ اینطور!دست هاش رو،روے میز بهم گرہ زد و ادامہ داد:بنیامین عظیمے پروندہ جالبے ندارہ!فڪرڪنم با اینچیزایے هم ڪہ گفتے وقتش شدہ اخراج بشہ!از روے صندلے بلند شدم،ڪیفم رو انداختم روے دوشم._هرطور صلاح میدونید،دلم نمیخواد آقاے سهیلے بے گناہ این وسط بسوزن!آقاے رسولے لبخندے زد و گفت:این وصلہ ها بہ امیرحسین نمے چسبہ!خوب میشناسمش!سرم رو تڪون داد

برچسب: قسمتهای,چهار, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

قسمت سی و پنجممادرم آروم گریہ مے ڪرد،من هم گوشم رو سپردہ بودم بہ صوت قرآن و گریہ ے هستے،آروم اشڪمے ریختم!مادر مریم،هستے رو محڪم در آغوش گرفتہ بود و گریہ مے ڪرد!عاطفہ و خالہ فاطمہ هم با گریہ میخواستن هستے رو ازش جدا ڪنن!احساس ڪردم هستے دارہ خفہ میشہ،سریع بلند شدم و رفتم بہ سمتشون!آروم دست هاے مادر مریم رو گرفتم و گفتم:هستے رو بدید بہ من دارہ اذیت میشہ!صورتش رو چسبوند بہ صورت هستے و هق هق ڪرد!نالہ

برچسب: قسمتهای, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

قسمت سی و هفتم مادرم همونطور ڪہ گل ها رو انتخاب مے ڪرد گفت:از رفتار بابات دلگیر نشو،حق دارہ!گل ها رو گذاشت روے میز فروشندہ.فروشندہ مشغول دستہ ڪردن گل ها شد.پدرم از وقتے ڪہ مادرم ماجرا رو براش تعریف ڪردہ بود،باهام سرسنگین شدہ بود،لبخند ڪم رنگےزدم:من ڪہ چیزے نگفتم!فروشندہ گل ها رو بہ سمتم گرفت،از گل فروشے اومدیم بیرون،همونطور ڪہ بہ سمت تاڪسے میرفتیممادرم پرسید:مطمئنے ڪار اون پسرہ نبودہ؟در تاڪسے رو

برچسب: توقسمتهای, نویسنده: لیلا جلالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 9:36

صفحه بندی